خزان نيلوفر
خزان نيلوفر
يوسف حمزه زاده
آنگاه كه دستان مهربان نيلوفري عاشق، آرام آرام بلنداي قامت معشوق ديرينه اش را در آغوش ميكشيد تا وجود خستهاش را از آب گواراي پيروزي التيام بخشد،من و پرندگان ، دريا و آسمان ، همه و همه غرق لحظه وصال بوديم، كه ناگاه سراپاي سرنوشت غضبناكانه به خود لرزيد. بدين شکل تا حسرتي رمان گونه برقاب سينه ها باقي بماند و دنيا نا باورانه شاهد وقوع چنين غروب مخوفي باشد. هواي مه گرفته فضاي شهر را احاطه مي كند. صوت ناخوشايند ناقوسي زجرآور چون لرزشي ويرانگر در گوشها خبر از كوچ نا بههنگام عزيزي دارد. پرندگان فرازپيما را انگار بالهايشان سنگيني مي كرد كه خالي از شوق پرواز مانده بودند. ميديدم مرغان دريايي را كه در آن غروب چه زود بر تخته سنگهاي جزيره به ماتم نشستند. درياي مجنون مغرور فارغ از امواج هراسناكش ، عجبا چه آرام سر بر شانه ماهيانش گذاشته بود!
سر به آسمان بلند كردم ، او هم دكمههاي آخر جامه سياهش را ميبست. به سوي شهر اينبارنمايان شدم،سياه لشکري مرا به خود فرا خواند. دسته دسته همشهريان نيلوفر با ساقه خشكيدهاش بر دوش در راه بودند تا رسم حقانيت بجاي آورند ، تا ناخواسته و نا باورانه وداع تلخ و سردي را بپذيرند و بدرقه كنند آنگونه كه شايسته اوست.
آري او همسفري خستگي ناپذير زندگي بود .درمسير ناهموار و پرماجراي عشق، عقاب آسا پستي و بلنديهاي نفس گير را تا رسيدن به اوج کمال، جايي كه هم مرز خورشيد بود، مكاني پاك و بيآلايش كه تهي از هياهوي دنيويست، در مي نورديد.او مسافري بود تکامل يافتهي دامان طبيعت، پايداري وخودباوري را ازاسوهي صبوري به ارث مي برد.ريشههاي استقامت خويش را از شير زلال وحيات بخش پستانهاي مادر سبز پوشش ،سيراب مي گرداند . رنگ پاکيش را دستان آرام بخش هواي باب کوه طراحي و گذشت و فداکاريش برگرفته ازبرف سپيد سينه کوهستان بود.هماني که در سرنوشت او خود را به نيستي رساند و روح بخشيدن به هستي ديگران،صداقتي انکار ناپذيراست . نديدي که در راه شکوفا گشتن جوانههاي نوپا چگونه خويش را چون قطعات باران درگلوي تشنه ي بذرهاي کويري جاري ساخت ؟ بيگمان اين بار خواب شيرين و طولانياش او را به آرامشي ابدي مي رساند. حال که در دامان خاک ، سر بر زانوان معشوق قسم خوردهاش گذارده است. با ديدگاني خيس باز به آسمان خيره مي شوم ، ابري باراني با بغضي گرفته ، نظاره گر صحنه گشته است .اي شاهد اشك آلود! وقت آن است وجودت را به احساس نمناكت بسپاري. پس ببار و ببار و ببار! بر من و دريا و هر چه زير اين چتر تو در حيرت است! بر اين خاك و بر اين بردهزرد و بر اين مزار، بر اين هستي خفته، بر اين هستي خفته تا شايد اشكهاي تو رويش دوباره اي بيافريند ؛ نيلوفر سخت كوش و مهربان را! يادش هميشه گرامي باد.
فردای بوکان وبلاگی است در زمینه مسائل اجتماعی-فرهنگی-هنری و سیاسی منطقه و پوشش اخبار و رویدادهای بوکان . این رسانه مجازی تلاش می نماید با رعایت اخلاق حرفه ای مسائل را مورد تجزیه و تحلیل قرار دهد.