نکته
دفتر روزنامه يا يتيم خانه!
ليلي رحيم پور
يكهو ديدم وسط دفتر روزنامهي شهر به تله افتادهام، چه دفتر و دستكي ! چه ميز رياست و چايخانهاي ! آقاي سلطان الملوك ، سردبير كه باخنده اميدوار كنندهي خود آدم را ياد خوش باوريهاي »گاليور« ميانداخت ، در حالي كه از هيچ كس و هيچ جنبنده اي گلهاي نداشت ، بنده را به همكاري صميمانه دعوت كرد. اما انتظار ما در قياس با دفتر روزنامه هاي پايتخت و مركز استان كجا و اينجا كجا! ولي ما كه هدفمان خدمت بود و چاكري ، سر را پايين انداختيم و گوش به فرمان اوامر بزرگوارانه جناب قليل الغصه ( همان مدير اعظم) شروع به كار كرديم.
اما بنده اكنون گله دارم، از همه كس و همهي جنبنده ها. از فرمانروايان شهر گرفته تا كاسبان دوره گرد، تا دهكدهي چند هزار هكتاري آسفالت نشده و گل آلود صنعتي اوچتپه ، ميگوئيد چرا؟
يادمان هست كه ظل السلطان خدا بيامرز (جد بزرگوار ژورناليست عصر پارينه سنگي) روزنامه را منشاء خير و بركت وارونه در راه رسيدن نظرات مردم به بزرگان مي دانست و حال با ديدن اين اوضاع اسفناك بايد گردن به تيغ جسارت نهاد و گفت: عجبا ! كه نظر ظل السلطان نظر بيخودي بوده و چه بسا روزنامه از آغاز خلقت وسيله امرار معاشي چون لكهبري و يا قنداق ساندويچيهاي گرسنگاني بوده كه لوگوي آنرا به شكل دل و جگر گوسفند ديده اند! و البته امسال احتمالاً از آن به جاي هيزم جهت ايجاد حرارت در پناهگاههاي مردمان شهر در فصل چله استفاده ميشود و اين چنين است كه از زبان خود روزنامه مي شنويم كه » از ازل قرعه به نام من ديوانه زدند ...« .
و البته آن طرف قضيه نيز شامل بي آب و ناني دفتر روزنامه ماست كه بايد به مردمان نويد داد: اگر در فصل چله مال و منالمان ته كشيد، اگر از سرما يخ هم زديد به ما چه؟ چاپ نمي كنيم كه هم بي سوخت باشيد و هم جايي براي بيان نگفتههايتان نداشته باشيد!
از هرچه بگذريم سخن دوست خوشتر است و آن اينكه اگر اسكروج به جاي مسئولان شهر ميبود، علي ايحال از اين واقعهي دردناك جلوگيري ميكرد و كمي سر كيسه را شل مينمود تا هم 4 نفر بيشتر از بنده در اينجا آب و دان بخورند و هم وسيلهي امرار معاش مردم نابود نشود.
و نكته جالب تر اينكه با وجود آنكه ما هرگز خود را نميبازيم و تا جان در بدن داريم در خدمت آقاي قليل الغصه ، كار فرهنگيمان را پرچمداري مي كنيم، گروهي ديگر از رؤساي دارالفنون رفته، به ما افتخار نميدهند كه حداقل كمي از حق پايمال شده ما از طريق الطاف كريمانهي آنها به دستمان برسد تا دفترمان را از حال و هواي يتيمخانه به دفترخانه تبديل كنيم و در عوض با خريد دو متر پارچه از حراجي و به زبان دو قاشق رنگ ريخته بر آن ميگويند: روزنامه كيلويي چنده؟ مگر جز اينكه اين شكلي پانصد تومان خرج بر ميداره و با همكاري با شما پانصد تومان و (5 شاهي)! و يا متأسفانه اربابان شهرداري هم خود عاملي براي گسترش نوعي عمل ضد فرهنگي شده و با چسباندن انواع آگهيهاي(تراكت) رنگارنگ به در و ديوار شهر ، رهبري تخريبگري در و ديوار شهر را به عهده گرفته ، كه باعث ايجاد چهره اي ناخوشايند از شهر شده و براي پاك كردن آنها هم هزينههاي هنگفتي سربار جامعه ميگردد، كه البته هيچ وقت هم پاك نميشوند! تازه به آنها چه مربوطه! وداستان دفتر روزنامه البته ببخشيد هفته نامه آنقدر ادامه مييابد تا روح جناب ظل السلطان فرمايشات خود را پس بگيرد و در همين صفحه ، اصلاحيهاي به چاپ رساند كه مطمئن هستم او هم به قيمت شاهي و قران با ما حساب ميكند ...!
فردای بوکان وبلاگی است در زمینه مسائل اجتماعی-فرهنگی-هنری و سیاسی منطقه و پوشش اخبار و رویدادهای بوکان . این رسانه مجازی تلاش می نماید با رعایت اخلاق حرفه ای مسائل را مورد تجزیه و تحلیل قرار دهد.